پنکه
هروقت چشمم به پنکه می افته یاد اول دبستان می افتم که تو اولین روز بغل دستیم به جای
سلام بهم گفت بگو پنکه منم گفتم پنکه
در جواب گفت :
شورت بابات تنگه
و بعد اونقدر خندید که گ.و.ز.ی.د و وقتی عمق فاجعه رو فهمید لحظه ای بنفش شد و بعد از
شدت گریه عر عرش هوا رفت...
و من توی تمام این مراحل با این چهره:| تنها در این تفکر بودم که چرا شورت بابای من
تنگ است و تنگ بودنش با پنکه چه علت دارد :|
=))))
سلام بهم گفت بگو پنکه منم گفتم پنکه
در جواب گفت :
شورت بابات تنگه
و بعد اونقدر خندید که گ.و.ز.ی.د و وقتی عمق فاجعه رو فهمید لحظه ای بنفش شد و بعد از
شدت گریه عر عرش هوا رفت...
و من توی تمام این مراحل با این چهره:| تنها در این تفکر بودم که چرا شورت بابای من
تنگ است و تنگ بودنش با پنکه چه علت دارد :|
=))))
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 14:35 توسط m7
|