کودکی

ساحل بوشهر

شب های ساحل بوشهر ...

 

 

کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم و در زندگی گم شدیم.همه زیبایی ها رنگ باخت و در زمانه ای که زمین درحال گرم شدن است قلب هایمان یخ زد!نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته...دیگر باران با ترانه نمی بارد!
و ما کودکان دیروز چقدر دلتنگیم و سال هاست وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم،جز رد پایی از خاطرات خوش بچگی نمی یابیم،و در ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح،طنین صدایی نیست...!
و امروز چقدر دلتنگ "آن روزها" ییم
و هرگز نفهمیدیم ،
چرا برای بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم...؟!؟ ...

 

بعضی ‌وقت ها احساس میکنم که هیچ‌ چیز معنی ندارد.

 در سیاره‌ای که میلیون‌ها سال است با شتاب به سوی فراموشی میرود ، ما در میان غم زاده شده‌ایم ؛ 

بزرگ میشویم، تلاش و تقلا میکنیم، بیمار میشویم، رنج میبریم، سبب رنج دیگران میشویم، گریه و مویه میکنیم، میمیریم، دیگران هم میمیرند، و موجودات دیگری به دنیا میایند تا این کمدی بی‌معنی را از سر گیرند ...!