انگاسی

سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت از چپ و راست
 دید ایینه ای فتاده به خاک
 گفت : حقا که گوهری یکتاست
 به تماشا چو برگرفت و بدید
 عکس خود را ، فکند و پوزش خواست
که : ببخشید خواهرم ! به خدا
من ندانستم این گوهر ز شماست
 ما همان روستازنیم درست
 ساده بین ،‌ساده فهم بی کم و کاست
که در ایینه ی جهان بر ما
 از همه ناشناس تر ، خود ماست

 

نیما یوشیج

هنر عشق ورزیدن

بله ممکن است دیگران رفتار ما را نفهمند، اما چه باید کرد!؟ اگر دیگران انتظار داشته باشند که فقط کارهایی انجام دهیم که آنها بفهمند و تصمیم هایی بگیریم که آنها دلیلش را درک کنند عملا انتظار دارند زندگی سطح درک آنها و نگاه آنها به زندگی باشیم.
بگذار بگویند غیرمنطقی هستیم یا ضد اجتماعی هستیم، اما به این می ارزد که خودمان باشیم.

تا زمانی که رفتار ما و تصمیم های ما به کسی آسیبی نمیزند، ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم. چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستن ها و تلاشهای بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته اند.

#اریک_فروم
#هنر_عشق_ورزیدن

دولت آبادی

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم،
باران تندی می‌بارید،آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم،وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما
زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که
کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت،
اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده.
بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،
اما،
آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد...
این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده.
اما حالا بعضی شب‌ها فکر می‌کنم
اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛
چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق حماقت نامیدمشان
حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد!!
آدﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ زﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛
برﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ؛
بخار ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !
کسی ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ : آﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ !
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟
ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟
ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ...؟


*محمود دولت آبادی*

مولانا



گم شدم در خود ندانم من، کی ام یا چیستم!
قالبم، عقلم، حیاتم، جان گویا چیستم؟

آدمی نامم ولیکن آدمی در اصل چیست؟
معنی ام یا صورتم، یا مسما چیستم؟

در چنین صورت که من دارم چه گویم وصف خویش؟
آتشم، خاکم، نسیمم، آب دریا چیستم؟

عاقلم، دیوانه ام، در فراقتم یا در وصال
نیستم، هستم، نه بر جایم، نه بی جا چیستم؟

عاشقم، معشوقم، عشقم، سالکم، پیرم، مرید؟
راهبم، یارم، صلیبم یا مسیحا چیستم؟

مرده ام، یا زنده ام یا زنده بی جسم و جان؟
نور و ظلمت، زهر و نوش و زشت و زیبا چیستم؟

آه ازین وادی حیرت، آه ازین دریای ژرف
کشتی ام یا بحر یا لولوی لالا چیستم؟

بی نشانی شد نشان و بی زبانی شد زبان!
بی نشان و بی زبان گویا و بینا چیستم؟

ورکسی پرسد زمن، تو کیستی یا چیستی؟
من چه دانم، کاین چنین حیران و شیدا چیستم!!

 

مولانا

1

یه سنگ انداختم تو دریا، جالب بود دریا اصلا به روی خودش نیاورد که سنگی به سمتش پرتاب شده. یاد خودم افتادم که چه زود با یه حرف یا رفتار کوچیک ناراحت میشم. از اون روز یادم موند که آدم وقتی بزرگ بشه و عمیق، بزرگترین مشکلات رو هم در خودش غرق میکنه، نه اینکه خودش غرق مشكلات بشه.

http://telegram.me/ravan73