...
یعنی آنها رفتند؟!...آن کلمات که رد وبدل شد...آن همه کلمات...بیهوده بود؟!... وخاطرات؟!...آن کلمات فاسد شده... چقدر شعر شدند!... همین حالا می خواستم ... چند خاطره را تعریف کنم... با جزییاتش ... اما آن جزییات هم فاسد شده اند!... من غم انگیزم...در هر حالتی... اما مدام به اطرافیانم امید می دهم... آنها مرا انسان شادی تصور می کنند... امید که شاید هم امیدی فاسد شده است...باز هم از هیچ بهتر است.... آدمی بی امید به کجا پناه ببرد!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 22:29 توسط m7
|