...

یعنی آنها رفتند؟!...آن کلمات که رد وبدل شد...آن همه کلمات...بیهوده بود؟!... وخاطرات؟!...آن کلمات فاسد شده... چقدر شعر شدند!... همین حالا می خواستم ... چند خاطره را تعریف کنم... با جزییاتش ... اما آن جزییات هم فاسد شده اند!... من غم انگیزم...در هر حالتی... اما مدام به اطرافیانم امید می دهم... آنها مرا انسان شادی تصور می کنند... امید که شاید هم امیدی فاسد شده است...باز هم از هیچ بهتر است.... آدمی بی امید به کجا پناه ببرد!

کاش...

کاش برگردیم دهه ۸۰ ماه رمضون باشه مدرسه رو بخاطر افطار زودتر تعطیل کنن. سریع بری خونه، مامان سفره افطار رو انداخته باشه پا تلویزیون، سریال رضا عطاران رو ببینیم و از بدبختی چند سال بعدمون دور و فارغ باشیم. شب هم راحت و خوشحال بخوابیم

 

*****

چقد دلم واسه اینجا و همه کسایی که اینجا بودن تنگه ((:

ینی هنوزم کسی هست؟((: