دیگر نیست
خیلی چاق بود پای تخته که می رفت کلاس پر میشد از نجوا .
تخته را که پاک می کرد بچه ها ریسه می رفتند
و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند میزد
آن روز معلم با تانی وارد کلاس شد
کلاس غلغله بود یکی گفت :(خانم اجازه گلابی باز هم دیر کرده)
و شلیک خنده کلاس را پر کرد
معلم برگشت چشمانش پر لز اشک بود
آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه دیوار چسباند
لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در کلاس پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 8:36 توسط m7
|