دخدرا توجه کنن :|
پیش بینی میشه این اتفاقات بیفته:
یکی از بچه هاش میره زیر تریلی و صاف میشه به خیابون. بعد اون یکی بچه اش
رو دزدها گروگان میگیرن، و جسد بچه درحالیکه با گلوله آبکش شده پیدا میشه.
ستایش بعد از این حادثه دیوونه میشه و کارش به تیمارستان می کشه. ولی چون
میخواسته به سبک فیلم های هندی با حداقل امکانات از تیمارستان فرار کنه،
موقع فرار از بالای دیوار تیمارستان میفته و جفت پاهاش قلم میشه. خلاصه به
همین روش با پاهای افلیج به زندگی ادامه میده تا چهل و هفت سالگی. بعد اون
موقع به علت نحسی و بدشگونی ستایش، یه شهاب سنگ به سمت زمین تغییر مسیر
میده و میاد تا نسل بشر رو از صفحه ی عالم محو کنه.
صحنه ی پایانی هم ستایش رو نشون میده توی تیمارستان که داره دعا می کنه و
میگه: "خداجون! من نمی خوام بمیرم..." و همزمان ابرهای گدازه ای ناشی از
برخورد شهاب سنگ، در پس زمینه داره میره بالا و مردم جیغ می کشن و مثل یه
گله حیوون رم کرده فرار می کنن.
بعد از تموم شدن تیتراژ آخرین قسمتش هم پدرشوهرش رو نشون میدن که با تأسف سر تکون میده و میگه: "دیدین بالاخره افتاد؟"