یکـی از فانتـزیام
یکـی از فانتـزیام اینـه کـه یه دوس دخـــدر می داشتم ...
با هم میرفتیم کافی شاپ بستنی می خوریم و بعدشم
اون یه جوک خنده دار تعریف میکرد و من هم درحالیکه دهنم پــُــره تمام بستنی رو پوف میکردم تو صورتش ...
بعدش مثل فیلما از رو صندلی پا میشد میگفت خیلی بیشعوری و می رفت پی کارش از شرش راحت میشدم! :|
والــــــــــــــا
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 21:20 توسط m7
|