قصر یخی
امروز جوری غریبانه، با اولین لرزش
هوای زمستان کردم
شوق اولین برف
اولین بوسه ی برف برای زمین
شوق لبخند ابر
شوق گریه برای پاییز
شوق هزاران رنگ...
خوش آمدی فصل یک رنگی
برای من خانه ای بساز از یخ
خانه ای از جنس یخ اما گرم
گرم تر از قلب آتشین من
می خواهم جا کنم دوستانم را در آن
قلبم شلوغ است تازگی ها
ترافیکی مخوف حاکم است
می خواهم اسباب کشی کنم
این دیگر برای من نشد قلب
حتی عشقم را گم کردم در این شلوغی
آرام و بی صدا، پاورچین و آهسته
جوری که هیچ خیالی از نبودنم نلرزد
راه خود را میکشم و با دوستانم میروم
این قلب حتی جایی برای خودم هم ندارد
باید رفت........باید رفت به آن قصر یخی
مرگ آنجا منتظر است
هر وقت که گرما برود از آنجا
مرگ سرد وارد میشود....
خود را میسوزانم برای گرمی دوستان
چه افتخاری دارد سوختن یه نفر برای زنده ماندن همه
من لایق این افتخارم.......
پس ای دوست تو نیز به قصر یخی من دعوتی
تنها خودت.... غرور، دلتنگی،محبت ،صفا
و بقیه ی حس ها رو جلو ی در به برف بسپار
کوله بار این قصر تنها عشق است
گر عاشقی بسم الله.....
آدرس این قصر را سوار بر باد
راهی خانه ات میکنم.....
اگر احساس میکنی این خانه برای تو زیادی گرم است
پس هنوز خودت را خوب نشناخته ای
تو لایق گرم ترین صدایی....
صدای آشنای من که می گویم
دوستت دارم تا آخرین نقطه ی گرم
می سوزم برای تو،تو لایق این ایثاری
.
.
.
.
آدرس سوار بر باد : وبلاگ محدثه ملک خاتون فرح الدوله فخر الدین مهرو گیتی